قیمت سرور خرید سرور قیمت سرور اچ پی قیمت رم سرور قیمت هارد سرور قیمت لپ تاپ قیمت لب تاب قیمت نوت بوک قیمت لپ تاپ ایسوس قیمت لپ تاپ لنوو قیمت لپ تاپ اچ پی قیمت لپ تاپ ایسر قیمت سوئیچ سیسکو قیمت مودم دی لینک قیمت مودم تی پی لینک لپ تاپ قیمت مادربرد قیمت یو پی اس فروش یو پی اس قیمت پرینتر قیمت دوربین مداربسته قیمت پرینترهای اچ پی دوربین مداربسته قیمت گوشی موبایل قیمت پاوربانک قیمت گوشی سامسونگ قیمت هارد اکسترنال قیمت هارد اس اس دی قیمت فلش مموری قیمت باتری لپ تاپ
سفارش تبلیغ
صبا
بی بال پریدن..
 
قالب وبلاگ

مهم نیست که چقدر این سطر ها منتظر حرف های دلم ماندند..

مهم نیست که چقدر طول کشید...

مهم نیست که قدری خاک روی این خط های خالی نشسته است..

مهم برگشتن است...زندگی کردن است...

زندگی کردن برای کسانی که دوستت دارند...برای کسانی که برایت زحمت کشیده اند و میکشند...

حتی اگر گاهی این زندگی پایش را روی خرخره ات بگذارد و با تمام وجود فشار دهد..تو نمیمیری..

یعنی نباید بمیری...

مگر دست خودت است....

هزاران نفر چشم امیدشان به توست....

پس زندگی کن!

نفس بکش!

بمون!

حداقل برای کسانی که رفتند تا تو بمانی!

این کمترین کاریست که میتوانی انجام دهی......

 

 

 

پ ن: همچنان محتاج دعایتان هستم

پ ن : چقدر دلتنگ بودم اینجا را ....

 

 

 

یا غیاث المستغیثین


[ پنج شنبه 95/7/1 ] [ 4:0 عصر ] [ نقل و نبات ] [ نظر ]

باز هم در بین پرچونگی های روزمره ام ،ناخودآگاه

نام تو از لابه لای کلمه هایم پیدایش شد...

و چنان سرفصل سخنانم را تغییر داد که تا همین چند لحظه پیش ،درحال جستجوی عنوان قبلی حرف هایم بودم!

از تو گفتم و روزهایی که گذراندیم....از تو و دغدغه هایمان...از تو و سلیقه هایمان....

از پشت دیوار و میز آخر گفتم....همان میزی که با تن های خسته از خرید کتابمان ،پشتش جای گرفتیم و 

به پیشنهاد دلچسب تو،لیوانی از لیموناد اصل را سر کشیدیم...

همان روزی که رگ غیرتم متورم شد و با کیف پول تپل تو پای صندوق رفتم و حساب کردم..

دوست من محو تماشای طرح های اسلیمی کتاب هنر تذهیب بود و من ،

همچنان تو را در گوشش پشت سر هم زمزمه میکردم...غافل از اینکه این تنها من هستم که در نقش و نگار مهر خواهرانه ی تو

غرق شده ام...

در میان نوارکاست های قدیمی که از پشت خروارها وسیله پیدا کردم،نواری منحصر به فرد توجهم را جلب کرد.

مثلث پخش را که فشار دادم،باز این تو بودی که برایم تکرار شدی...تو و منی که صدای "ولم یولد"م آنقدر بلند بود

که تمام انرژی 11 سالگیت بر سر آرام کردن صدای من صرف میشد...منی که پشت سر هم به هوای ضبط کردن تو 

پشت هم و بدون وقفه سوره ی توحیدی می خواندم که آغشته به غلط های لفظی دوسالگی بود... 

و تو بعد از هربار تکرار من ،اشتباهاتم را دیگته میکردی...

و من که سرگرم بازیگوشی های کودکیم بودم،غافل بودم از اینکه خواهرانه های من و تو،

خیلی وقت است که کلید خورده...

از همان روز اول

از 30 ام شهریور....از اولین گریه ی من........

 

 

 

 

پ ن :خواهران نعمتند...دریابیدشان....

 

 

 

 

 

 

 

یا لطیف


[ سه شنبه 94/11/13 ] [ 1:49 صبح ] [ نقل و نبات ] [ نظر ]

هوا کم کم رو به تاریکی میرفت و من هنوز از دفتر بسیج دل نکنده بودم...

هنوز یک عالمه از کارهای ماهنامه هفته آینده مانده بود و من 

تنها توی دفتر بسیج ، فقط به یک چیز فکر میکردم...

به یک نفر...

به تو ...تویی که عکس سیاه و سفیدت روی میز تحریر اتاقم خاک میخورد و روزانه شاید دقایقی 

یا نه کمتر ...ثانیه ای هم به آن نگاه نکنم...

نه! نه اینکه نخواهم...

این روزها حتی صورت خودم هم فراموشم می شود...

مدام در مترو در حال طی کردن مسیر دانشکده و رادیو و خانه هستم بی آنکه لحظه ای به گذر زمان توجه کنم...

و تو ...خود تو...

دقیقا همان لحظه هایی به سراغم میایی که به شدت نیازت دارم...به شدت می خواهمت!

امروز در کتابخانه دانشکده ، کتاب زرد رنگ نحو جلویم باز بود 

و خط به خط صفحه هایش را تنها از جلوی مردمک های چشمم عبور میدادم و به خیال خود

برای امتحان فردا آماده می شدم..!

سطر های کتاب نحو گویی که دو دوست قدیمی باشند که پس از سالها یکدیگر را پیدا کرده اند، 

مدام یکدیگر را درآغوش می گرفتند و این نشان از کم خوابی های ایام ماضی بود.....

در سفید کتابخانه روی پاشنه چرخید و بعد از ناله ای کوتاه بسته شد.

مسئول کتابخانه چای کمرنگش را روی میز شیشه ای گذاشت و به صندلی اش تکیه داد!

ساعت ،هشت و نیم صبح بود....او همیشه در این ساعت رو به پنجره می نشیند و 

چرتی کوتاه میزند و دقیقا موقعی که عقربه ی بزرگ ساعت پایش را روی 9 میگذارد،

صندلی اش را به سمت میز می چرخاند و جرعه جرعه چایش را می نوشد.

صورتم را روی میز سرد کتابخانه میگذارم...از تب گونه هایم ،شیشه ی میز بخار میکند..

همیشه از کودکی از این بازی خوشم میامد....اینکه دست و صورت گرمم را روی شیشه سرد بگذارم

و بعد ،از تماشای حاشیه های بخار کرده اشکال دست و صورتم لذت ببرم!!

سرمای شیشه کمی از خوابم را می پراند....

چشمانم را می بندم... 

تو را با آن چهره ی مهربانت در آن پیراهن چهارخونه ای که هیچ گاه رنگ واقعی اش را نفهمیدم تصور میکنم...

و باز دلتنگت میشوم....

مثل همیشه....

جای خالیت گاهی آنقدر زیاد حس میشود که اشکهایم کفافش را نمی دهند....

از تو حرف زدن بعد از این همه مدت،هنوز برایم تازگی دارد و عادی نشده!

از تو گفتن..

از تو شنیدن...

از تو خواندن...

از تو نوشتن...

هیچ یک از اینها عادت من نیستند.....

عادت من این است که هر روز ،

وقتی که هوا کم کم تاریک میشود،

تنها در دفتر بسیج نشسته باشم و کلی از کاراهایم هنوز مانده باشد...

که بعد، با لحظه ای به تو اندیشیدن، روحم تازه شود ...

نه!

هیچ گاه عشق عادت نمیشود و نخواهد شد....

هیچ گاه.....

 

 

 

 

پ ن :عذر تقصیر.....مثل همیشه نبودنم را علتی نیست:)

پ ن :یاد رفتگان بخیر!

 

 

 

 

یا ارحم الراحمین

 

 

 

 


[ یکشنبه 94/9/1 ] [ 12:28 صبح ] [ نقل و نبات ] [ نظر ]

روی روتختی پر از گل تخت کنار پنجره خودم را پرت میکنم

دلم می خواست این فقط یک رو تختی نباشد.... 

حقیقتی باشد از یک دشت سبز که من هر شب 

با تمام خستگیم ، ماهیت بی جانم را رویش بیندازم و تا صبح به تو فکر کنم..

تویی که همه می گویند هستی اما چشمان من جز نیستیِ تو را رصد نمی کنند...

به تو فکر کنم تا به جای چمن های تازه ی این دشت،

این عطر تو باشد که تمام دشت را پر می کند...

در رویاهایم تورا ببینم که مدام دست های لاغرت را یواشکی

طوری که من نبینم به سمت ظرف سیب زمینی های سرخ کرده میبری

تا وقتی من حواسم نیست مشت ها و دهانت را پر کنی...

تو را ببینم که ایستادی گوشه ی حیاط و به لباس هایی که باد از روی بند

به زمین انداخته می خندی و به حرص خوردن های من...

صورت خندانت را در چهارچوب در ببینم که خداحافظی می کنی و 

طوری از من دور می شوی که انگار قرار است یک ساعت بعد برگردی...

تو نیستی 

اما تمام خاطراتت بین این چمن ها گل داده است...

تو نیستی اما

من هر شب روی این روتختی پر از گل می خوابم

تا شاید در خواب 

با شنیدن صدای زنگ

پا برهنه بدوم و در را برایت باز کنم...

و من مثل هر شب

در انتظار صدای زنگ در

بین گل های این دشت جان میدهم...

شاید فردا شب.....

 

 

 

 

 

پ ن:یک فاتحه و صلوات هدیه کنید به روح تمام شهدایی ک همسرانشان چشم انتظارند...

پ ن: دعایم کنید 

 

 

 

 

یا زینب


[ یکشنبه 94/6/1 ] [ 1:3 صبح ] [ نقل و نبات ] [ نظر ]

فصل دیگری رو به پایان است...

و فصل های آینده هم خواهند گذشت...مثل فصل های گذشته..

اما اینجا

همه ی فصل ها پاییز است و صدای خش خش برگ ها

مدام رفتن تو را درگوشم فریاد می زنند یا حتی گاهی کمی تهدید چاشنی آن میکنند.

روزانه

هزاران بار خاطره هایم را ورق میزنم تا شاید لکه ای پیدا کنم..

تا شاید لغزشی توجهم را جلب کند...اما دریغ که چشمانم نمی بینند

نه نه...نمیگویم همانند یعقوب در فراق لیلی سوختم و سرانجامش این شد...نه !

اما

حقیقت این است

من تمام لغزش هایم را در راه تو ،جهاد می پندارم...حتی اگر آخرش 

این من باشم که می بازم و میسوزم.....

به یک لحظه نگاه غضبناکت که می ارزد......

.

.

از همین روست که من خوشبخت ترینم...

شاید کسی باشد ک همان هم نصیبش نشود.....

 

 

 

 

 

 

پ ن:التماس دعا

 

 

 

 

 

 

یا حبیب الباکین

 


[ پنج شنبه 94/5/1 ] [ 12:39 صبح ] [ نقل و نبات ] [ نظر ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

من بی اسم تو بسمل باران را فراموش خواهم کرد من که نه گرگ پیراهنم را دریده و نه چاه مویه هایم را برملا خواهد کرد..... تنها اینجا هستم تا کمی با تو دردو دل کنم... تویی که این روزها تنها نامت را درشناسنامه ی کوچه ها می نویسند...
امکانات وب
  • صدرا آپ
  • بک لینک
  • دانلود آهنگ جدید