سفارش تبلیغ
صبا
بی بال پریدن..
 
قالب وبلاگ

خسته است...

نمی شنوی که با تمام هیکل کوچکش فریاد می کند؟!

جیرجیرک را می گویم ،

همان که انگار تمام روز و روشنای را می خوابد

تادر تاریکی شب

تازیر این مهتاب

بیشتر و بلندتر فریادکند.

می بینی..!

آنقدر خسته است

که گاهی صدایش قطع میشود...

یا شایدم سکوت میکند در انتظار پاسخت

یا بهتر بگویم ..اجابتت...اجیبُ دَعوةالداعِ اذا دَعان...

او هم مانند من

هرشب

بعداز پر کردن سطل اشکهایش

فریاد می کند...

تو را...معرفتت را...تمام وجودت را...

اما

امشب را بستم.

بستم دهانم را...

بستم لبهایم را....

نمی خواهم مانند همه چیز به تو

عادت کنم.

به فریادهایم...

به نوای تکراری هرشب...

امشب را نوشتم.

نه اینجا

همه جای دنیای سیاهم نوشتم..

العفو هایم را نوشتم...

خواستم در دیگری را باز کنم..

عشق عادت نیست که تکراری شود

عشق ،عشقست باید ربانی شود....

یادت هست؟!

همان شب که این بیت را گفتم...

روی تمام آیینه ها نوشتم..

مثل امشب.

آیینه ها پرنور میکنند کلماتم را

حرف های دلم را در چشمانم منعکس میکنند...

و آنگاه

عصاره تمام واژه های دلم

در وسط همین کاغذ

اعدام میشوند.

خودت که میدانی..

هیچگاه واژه هایم تاب نیاوردند وصف تورا....

هرکدامشان

بدون امتحان دادن

رد شدند..

مردود مردود....

 

خلاصه بگویم.

می خواهم.....می خواهم هر وقت نگاهم میکنی ،

پرنورتر شوند لبخندهایت..

آنقدر که دیوار تنهایی هایم را روشن کند.

دیدی؟!!

بالاخره

بعداز این همه مقدمه چینی و حاشیه گویی

حرف دلم را زدم..

همیشه همین است.

شیرین زبانی میکنیم و بعد.....هرچه که می خواهد دلمان

نقش میزنیم بر دل این دفتر...

کاش تکرری نشود چیزی در دنیای من و تو

هیچ چیز.

حتی صدای جیرجیرک ها..

می دانی که هرشب

یک جیرجیرک می میرد از درد فریاد...

و تکراری نشود حتی شمارش دوستت دارم ها....

هر شب بیشتر و بیشتر..

 

 

دوستت دارم.

 پینوشت:مدتی میرویم از این دیار....شما مهربانان هم آخرین جرعه رمضان را بایاد ما بنوشید..التماس دعا

 

 

 

 

 

 

 

یا حبیب من لا حبیب له...

 

 

 

 

 

 

 

 


[ شنبه 91/5/28 ] [ 2:39 صبح ] [ نقل و نبات ] [ نظر ]

می دانم اگر جلوی فرستنده هم

چیزی ننویسم،

شما خود میفهمید که

کدامیک از یتیمان این نامه را نوشته است!

می دانم بیمار هستید...

برای همین سرتان را بیش از این زخم

درد نمیاورم!

آخر هرشب

آنقدر زود میروید ،که نمیتوانم برایتان دردو دل کنم...

خواستم بگویم

بعد از بهبودیتان شبها بیشتر کنارمان بمانید!!

ما دوشب است که نان و خرما نخورده ایم،

اما

به امید شب های خوبی که

قراراست دوباره درکنارمان باشید،

با قدری آب افطار میکنیم....

اما یک چیز!

یک چیزی هست

که جایگزینی برایش نمیابیم..

نگاه هایتان!

لبخندهایتان!

گرمی دستانتان را با چه چیزی جایگزین کنیم؟!!!

 

اما من میدانم!

میدانم باز هم سر شب ،

صدای گام های شما

روح بخش جان هایمان خواهد شد..

باز هم شیرینی خرماهایتان را زیر زبانم حس میکنم!!!

می دانم.....

 

اماهنوز یک چیز را نمیدانم بعداز این همه محبت!

یک چیز که همیشه آزارم میدهد!!

نامتان...

نامتان چیست بابا؟!

میخواهم بدانم

این همه محبت و بزرگی

تا به حال

پشت چه نامی پنهان شده بود!!

 

 

من پشت پنجره

 منتظرتان می مانم!

من و تمامی یتیمان کوفه!!!

 

 

 

 

پینوشت:(و کوفه همان تهران است....)

 

 

 

 

 

یا علی مدد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


[ شنبه 91/5/21 ] [ 4:18 صبح ] [ نقل و نبات ] [ نظر ]

ایستاده بودم کنار خیابان

توان گفتن یک کلمه را هم نداشتم

حتی برداشتن یک گام...

از دور همین طور بوق زنان نزدیک من می شد.

یا دلیلی برای بوق زدن وجود نداشت ،

یا من آنقدر گنگ بودم که دلیلش را نمی فهمیدم.

توان کوچکترین حرکتی را هم نداشتم که...

به خودم آمدم .

دیدم  سرتاپایم خیس شده از گل خیابان...

بعد مثل کسی که تازه فهمیده باشد لیلی زن است یا مرد ،

حواسم را جمع کردم و از خیابان گذشتم.

 

 

 

اذان مغرب

بعد از افطار...

سر سجاده ایستاده ام و زل زده ام به مهر وسط جانماز

نمی توانم دستانم را زیر گوش هایم ببرم تا بلکه با الله اکبر

در گوشش بزنم.

مثل امروز عصر کنار خیابان

توان گفتن یک الله را هم ندارم...

 

خدایا!

الان وقتش رسیده.

وقتش است که تو هم مانند عصر

سطلی از آب یخ رویم بریزی!

تا به خودم بیایم.

تا شاید حواسم جمع شود..

تا بتوانم بگویم الله...

بعضی وقت ها آنقدر گنگ میشوم که لیلی را یادم میرود...

خدایا بریز!بزن!

بزن در گوشم.

این گوش ها..این چشم ها..

پر از شیطونک های ریز و درشت شده اند

طاقت درگاه باشکوهت را ندارند...

بزن خدایا!

نمی خواهم دیر شود..نمی خواهم.

بازوانم را بگیر  و بلند کن!

تا دستانم را تا زیر گوش هایم بیاورم و

بزرگیت را فریاد کنم...

تا طوری در دهانش بزنم

که دیگر نتواند وقت و بی وقت ،

در گوش هایم نجوا کند نوای آتشینش را..

بزن خدای من!

بزن!

بزن تا سرخی گونه هایم را ببینند فرشتگانت.

ببینند و درگوش هم زمزمه کنند:

نگاهش کن!

او همان است که ملکه

صورتش را باسیلی سرخ میکند تا یادش نرود

که چه قدر دوستش دارد!!!

 

بزن خدای من!

یادم نمی رود.

بزن تا حداقل ،

بفهمم فرق میان لیلی و مجنون را!!!

 

 

پینوشت:گاهی از این کتک نوشت ها نیاز دارم!!

 

 

 

 

یا کریم 


[ دوشنبه 91/5/16 ] [ 6:48 صبح ] [ نقل و نبات ] [ نظر ]

چه قدر زل میزنی در چشم هایم؟!

چه قدر حرف های ناگفته ات را حبس میکنی در سینه ات؟!

خب بگو!!

چرا انقدر عذابم می دهی؟!

آخر تا کی با عکس خاکخورده ات درد دل گویم؟!!

یکبار هم که شده ،مثل آن وقت ها

مثل آن روز ها که مواظبم بودی

لب هایت را بگشای و نصیحتم کن!

بگو چه کنم در این غربت..؟

در این هیاهو...

چه کنم تا لیلی ات خریدار من نیز شود؟!

بگو!

نصیحتم کن!

خسته شدم از بس به چشمان پردرد و حرفت

نگریستم و هیچ نکفتم.

خسته شدم از بس که گریستم......

اما

اما چه می شود کرد؟!

تو را گلچین کرده  و برای خودش برداشته است.!

از اول هم برای خودش بودی و بس!

اما تو را به همان لیلی ،

به همان خاک

به همان زخمی های بی درد قسمت می دهم ،

فقط نگاهم نکن....

کمکم کن.......کمک!!

می دانی که لیلی تو

حرف مجنونش را

بی برو برگرد ،می پذیرد.

پس برای من......برای ما

ما که دستانمان از آسمان کوتاه است ،

ما که نگاهمان به آسمان غریبه است ،

واسطه شو!....واسطه!!!

بگذار ما نیز بی بال پرواز کنیم!

.

.

یادت هست که؟!!

تو را هم لیلی ات ،رسم بی بال پریدن آموخت!!!! مگر نه؟!!

 

 

 

 

پینوشت:این حرف ها با کمی دلتنگی ،پیشکش تمام مردان آسمانی!!!!

 

 

 

 

 

 

یا حسین

 

 

 

 

 

 

 


[ چهارشنبه 91/5/11 ] [ 5:0 صبح ] [ نقل و نبات ] [ نظر ]

زندگی - زندگی - زندگی

این روز ها همه با خشم صدایت می زنند.

همه دوست دارند از دست تویی که بر وفق مرادشان نیستی

خلاص شوند.

می خواهند رهایت کنند و بروند

می خواهند خرابت کنند

می خواهند...

 

اما

یادشان نیست که خود تو را ساختند و

دوستداشتنی ات کردند

ولی بعد

مثل یک دومینو که با هزار زحمت مواظبش میشوی که نریزد

تو را به هم ریختند  و رفتند.

همه دلشان می خواهد که تو با آنها راه بیایی

نه آنها با تو!!!

تا به حال شده است که از خود بپرسی

پس کی می رسد آن روزی که یک نفر با تو راه بیاید؟!!

می دانم

می دانم چه می خواهی بگویی

می خواهی بگویی که خسته شدی - کم آورده ای

بگویی که از این جا به بعدش را نیستی!!!

مگر نه؟!

اما

یواش ، آرامتر

می دانی که

تحمل شنیدن این حرف ها از تو

این روز ها مشکل است.

بگو ، اما

یواش

طوری که به گوش کسی نرسد.

می دانی که تو فعلا سرباز وظیفه ای در اینجا

حالا حالا ها مرخصی نمی دهند به تو

هنوز مدتی را باید صبر کنی!

می رسد آن روز که همگان

بازخواست شوند به خاطر  راه نیامدن با تو!

بازخواست شوند به خاطر گوش نکردن دردهای تو!

می رسد آن روز.

کمی آرامتر باش!!

مطمئن باش که فرمانده

حواسش به تو و

راه آمدن هایت هست.

به وقتش

پاداشی به تو دهد

که انگشت بر دهان بمانی!!

فقط صبر کن!

 

می دانم

سخت ترین کار این روز ها

صبر کردن است.

اما ،صبر کن.

بالاخره روزی هم به تو کارت پایان خدمت می دهند.

صبر کن....!

 

 

پینوشت:کمی هم ما با او راه بیاییم....دلش شکسته است...

 

 

 

 

یا غفار

 

 

 قاصدک پرپر میشود...

 

 

 

 


[ یکشنبه 91/5/8 ] [ 2:11 صبح ] [ نقل و نبات ] [ نظر ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

من بی اسم تو بسمل باران را فراموش خواهم کرد من که نه گرگ پیراهنم را دریده و نه چاه مویه هایم را برملا خواهد کرد..... تنها اینجا هستم تا کمی با تو دردو دل کنم... تویی که این روزها تنها نامت را درشناسنامه ی کوچه ها می نویسند...
امکانات وب
  • صدرا آپ
  • بک لینک
  • دانلود آهنگ جدید