سفارش تبلیغ
صبا
بی بال پریدن..
 
قالب وبلاگ

(گوش کن!

دورترین مرغ جهان می خواند.)

شب تاریک است و دراز

از آخرین نقطه ی شبنم که چکید از باران

تا پایان صدای مرغ حقگو را ببین!

همه چیز آماده است.

ماه هم بیدار است!

و تماشا می کند

آنچه که ضمیمه ی

سالهای انتظارش میشود.

و زمانی

که سریع

تکه کلوخ کوچکش را

بین این تاریکی

خرج شب های تو و

این مه تنها می کند.

 

اما

باز هم همه چیز

بر میگردد به کلامت سهراب

(به تماشا سوگند

و به آغاز کلام

بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق تر است)

 

 

پینوشت:لبریز  شده از حرف این دل!!!

 

 

 

یا رب


[ شنبه 91/4/31 ] [ 4:11 عصر ] [ نقل و نبات ] [ نظر ]

شاید باورت نشود

شاید باورم نکنی

اما

امروز کامل شدم

کلکسیونم  را میگویم.

همان که چند وقتی بود که دنبال نیمه گمشده اش میگشتم.

دیگر میتوانی هرچه که دلت خواست را

هرچه که در این دنیا اسمش درد است را

در من جستجو کنی!

حالا با خیال راحت

بدون دغدغه برای پیدا کردن دغدغه های رنگارنگ

میدوم.

میروم.

تا هرجا که بشود.

شاید

ته این شهر

یا نه

جایی بین همین دیوار های گلی

بتوان دلی را پیدا کرد ،بی رنگ.

مثل همین دیوار ها گلی.

شاید بتوان لحظه ای را 

در کنار دلش نشست.گفت و گفت.

شنید و شنید.

 

 

 

دیگر منتظر سحر نمی مانم.

امشب ،در باران

فانوس را کنار در میگذارم و راه میفتم.

او که بالای سرم بود آرام در گوشم گفت:برو .خیالت راحت.هوایت را همیشه دارم.

 

 

 

 

 

پینوشت:این روز ها دل توان گفتن درد هایش را ندارد.مدتی راحتش گذاشتم.

 

 

 

 

یا علی


[ شنبه 91/4/24 ] [ 12:42 صبح ] [ نقل و نبات ] [ نظر ]

هنوز هم منتظرم

در کنار آن جاده قدیمی

منتظرم.

شاید

کسی تنهاییم را بنگرد و به حالم اشک ریزد

شاید بی اختیار

آهی بکشد و بگذرد.

حتی یک حرف هم مرا آرام می کند

اما

نه حرفی

نه واژه ای

ونه دستی

گذرش به این جاده متروک نمی افتد.

شده ام مانند  دستمال های گلوله شده کنار جاده

که هر کس با دیدنش

قیافه اش را در هم میبرد

و سرعت حرکتش را بیشتر میکند.

او هم تنهاست.

تنهاست که رفتگر شب ها

با جاروی خود نوازشش میکند

و مدام در گوشش میخواند که برو...برو..

 

قبول کردم

همان شب.

گفتم باشد می روم

اما

مگر از جا کندن دل راحت است؟!

اصلا اگر آسان بود چرا فرهاد به خود زحمت کندن کوه را داد؟!!!

آری!

من حتی

به خطوط سفید این جاده

که سالهاست همدم تنهایی مردمک های چشمانم  شدند

دل بسته ام.

به این جاده

به این سکوت بی پایانش

و سردی شبهای تاریکش

دل بسته ام.

 

 

نزدیک سحر است.

صدای جاروی رفتگر

دورتر و دورتر می شود.

من نیز با او همراه شدم.

اما

تنها ماند ،باز هم این دل.

خداحافظت باشد ای دل!

در کنار جاده ای که هنوز سوت و کور است،

خداحافظت باشد

پینوشت:هر کجای شهر هم که بروم،آسمان همین رنگیست......باید ماند و سوخت.

 

 

 

 

 

یا صاحب الزمان


[ سه شنبه 91/4/13 ] [ 7:21 عصر ] [ نقل و نبات ] [ نظر ]

کجای این شهر

کجای این آسمان

کجای این زمین

پر است از تو ؟

کجا میشود ذره ای همیشه با تو بود؟

این جا همگان،

بیدار بیدار،خوابند.

همه جا تو را بی صدا فریاد می کنند،

اما کو نشانی از تو ؟

خانه ات کجاست ای دوست؟!

در فلق بودم که پرسید سوار

و آسمان مکثی کرد

بغض کرد.

بارید.

و ستاره چشمک زنان

به انگشت نشانم داد و گفت:

کوچه باغیست از زمین فراخ تر

و در آن عشق است و نور

و آن جا

همان زمینیست

که دیبایش را از  لبخند های تو  بافته اند.

 

رنگین کمان در آمد و

من

کفش های خیس دیشب را در آوردم

و روی دیبایت زانو زدم.

 

 

بوی خاک مستم می کند

و صبح را به رخم میکشد.

باران بند آمده

اما

ردپایش همه جا دیده میشود.

 

بیا!

بیا سهراب!

خانه همینجاست.کنار من...

کنار تو....

زیر این باران......

 

 

 

 

 

 

یا ستار العیوب


[ چهارشنبه 91/4/7 ] [ 12:20 صبح ] [ نقل و نبات ] [ نظر ]

امروز

یا دیروز ،

چه فرقی می کند؟!

مهم این است که

مثل همیشه

سر کوچه اقاقیا

منتظر تق تق

کفش های مشکی ات ماندم!

منتظر بوی نانی که

از سر خیابان ،

پشت سرت راه مینداختی!!

تا بیایی  و مثل همیشه

چشمانت را گرد کنی و

دستم را محکم بفشاری و به خانه برم گردانی!!

ونصیحت های روزانه ات  را

در گوشم  تکرار کنی...

 

هنوزم منتظرم ...

منتظر آن چای گرمی که

بوی دارچینش تا دم رختخواب هم میامد

می گذاشتی جلویم و من

مات شکر های ته نشین شده اش  می شدم

و بعد با صدای قاشق کوچولویی که محکم به کمر استکان می خورد،به خودم میامدم.

منتظرم...

 

منتظر صدای قیچی باغبانی

که گل های محمدی  را روانه ی گلدان روی طاقچه می کرد

منتظر بوی خاک

بوی  خاکی که عصر جمعه

توی حیاط می پیچید

 و تو باغچه را بیشتر آب میدادی

آن قدر که درخت گیلاس هم قد  من شده بود.

هنوزم منتظرم...

 

منتظر صدای همزدن آش های جمعه شب

و بوی نعنا داغی که محله را برمی داشت

تا منم کاسه های گلی اش را

توی سینی گرد مسی بچینم

و خانه خانه ببرم و .......

 

 

شب سردی شده

و من هنوز منتظرم.

سر کوچه نشسته ام  تا شاید  دوباره

تق تق کفش هایت

خواب را از سر گوش هایم بپراند

تا شاید دوباره

گرمی دستانت

سردی جاودان وجودم را بخار کند

من...

من هنوز منتظرم.....

 

 

 

 

 

 

 

یا اباالفضل

 

 

تبریزین دار کوچه لری(کوچه های تنگ تبریز)


[ یکشنبه 91/4/4 ] [ 10:22 عصر ] [ نقل و نبات ] [ نظر ]
          

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

من بی اسم تو بسمل باران را فراموش خواهم کرد من که نه گرگ پیراهنم را دریده و نه چاه مویه هایم را برملا خواهد کرد..... تنها اینجا هستم تا کمی با تو دردو دل کنم... تویی که این روزها تنها نامت را درشناسنامه ی کوچه ها می نویسند...
امکانات وب
  • صدرا آپ
  • بک لینک
  • دانلود آهنگ جدید